گزارش با طرف از فستیوال اینترگلکتیک موسیقی- قسمت 3

گزارش “با طرف” از فستیوال “اینترگلکتیک” موسیقی زیرزمینی ایرانی در آمستردام
قسمت سوم و آخر

نوشته : سالومه

مصطفی ما رو معرفی کرد و رفتیم رو صحنه. اون جلوها یه گروه بچه رپی ایستاده بودند خیره منو نگاه می کردند. ما هم چارقدمون رو محکم کردیم و یا علی گفتیم و شروع کردیم. خوبیش این بود که مردم توقعی نداشتند و با کمی بالا بردن حجم صدا به هیجان میومدند. هرچند احتمالا بر و بچه های خودمون بودند که می خواستند روحیه به ما بدند. توی آهنگ موزیک همخون رو یه بار خوندم و دوباره که قرار بود تکرار شه یه دفعه یادم رفت چی بود. گفتم نا نا نا نا …. و علی رو نگاه کردم که کمکی چیزی بکنه. اونم گفت تشویق کنین دیگه جماعت هم به وجد اومدند و اونقدر دست زدند و هورا کشیدند که نا نا نای من ماستمالی شد از اونور من یه تصاویری رو برای پشت زمینه آماده کرده بودم که مانی قرار بود بزاره. ولی اون هم اونقدر خسته بود که انگار اولش یادش رفت و دیرتر گذاشت. من هم چون همه تصاویر رو با وقت تنظیم کرده بودم برگشتم دیدم که موقعی که علی داره برای زنش آهنگ رمانتیک می خونه و دوست دارم و اینا می گه، در پشتمون تصاویر جنگ آمریکا و عراق داره پخش می شه. یه سری عکس بدون کیفیت هم داریم از اجرا. بفرمایید:

فرزاد گلپایگانی
تموم شد و رفتیم بیرون خیس عرق و نفس نفس. دیگه با خوشحالی و راحتی می تونستم بقیه فستیوال رو که همه شون جزو بهرتینها بودند ببینم. بعد از ما فرزاد گلپایگانی رفت روی صحنه. تک و تنها. چون گیتار دو و بیسیست و درامرش همه به دلایلی نتونسته بودن حضور پیدا کنند. ولی اصلا نیازی هم نبود چون به تنهایی صحنه رو پر می کرد و همه دهن باز مونده بودند. نقاشی و طراحی های خودش رو متحرک کرده بود و با پروژکتور در پشت زمینه انداخته بود. آنقدر با صمیمیت و از ته دل گیتار 7 سیمش رو می زد که همه در بهت فرو رفته بودند. عکس هایی که ازش انداختم با دوربین خودش انداختم برای همین الان خودم عکس ندارم. شرمنده

شاعران زهراگین
بعد شاعرها رفتند رو صحنه. یعنی ریول و دو شاعر دیگه علی بلا بلا و لوکی. لذتی که از این اجرا بردیم اصلا قابل توصیف نیست. مخصوصا موقعی که ویدئوی آهنگ “تریپ ما” که رویل با “هیچکس” خونده و متاسفانه به دلایلی نتونست بیاد، پخش شد. ریول قسمتهای خودش رو زنده می خوند و صدای هیچکس رو با تصویرش در صحنه پروژکتور می شنیدیم. واقعا کار خیلی زیبایی بود. لوکی هم یه فی البداهه گویی کرد در مورد رسانه ها و پروپاگانداها و جنگ و این مسائل که همه مون حیران گشتیم. به طور کل فراتر از عالی بود.

زدبازی
بعد هم زدبازی که اکثر خانمهای جوان و خوشگل کرده که جوانان امروزی به آنها “داف” (آخرش نفهمیدیم به هیلاری داف ربط داره این کلمه یا نه!) می گویند منتظرشان بودند رفتند روی صحنه آهنگای آشناشون که در ماشینها و مهمانی ها همه اش در گوشمون هست رو اجرا کردند. شادی سطحی ای که اینجور آهنگها به آدم می ده خیلی فراگیره. اونقدر هم هشیاری رو می گیره که وقتی بچه های زدبازی کلمه ای مثل ج… (گلاب به روتون ) رو صرف می کردند دسته ای از خانومها چنان جیغی می کشیدند که گفتیم از شما به دور به خودشون گرفتند ولی کلا همونطور که قبلا گفتم انرژی مثبت خوبی داشتند که ما هم اون شادی سطحی رو از آن خود کردیم. خوشبختانه بعد از زدبازی هم “اوهام” اجرا داشت و ما را از غم گوشه گیری که در محیطهای شاد میاد سراغمون نجات داد.

اوهام و پایان
اواخر اجرای زدبازی رفتم آبی به صورت بزنم و وقتی برگشتم اجرای اونها تموم شده بود و همزمان سالن هم کمی خلوت شده بود چون خانمهای جوان و زیبا و پرآرایش و شیکپوش و رنگارنگ به طور اسرارآمیزی غیبشون زده بود و دوستداران موسیقی مونده بودند. اجرای اوهام رو نمی خوام توضیح بدم یکم خنده داره بیام نظر هم بدم. کلا همه تو کف بودند. در این میان با آقایی که فیلم “صدای سکوت” (1) رو ساخته بود هم آشنا شدیم و وقتی فهمیدیم می خواهند علاوه بر شاهکار قبلی یکی هم مستند هیپ هاپ ایرانی با حضور ما بسازند، ابراز کردیم که چون فیلم قبلی رو در مدت کوتاهی مثل دو هفته و باب مزاج فرنگی های محترم که خیلی ذوق می کنند تصاویری از ایرانی ببینند که ذهنیت پروپاگاندا زده شون رو تایید کنه ساخته شده، نمی توانیم در پروژه های بعدیشون شرکت کنیم. البته ملایمتر گفتم ولی واقعا خارجی های بیایند این کار رو بکنند حالا چیزیه، وقتی یک ایرانی این کار رو می کنه آدم دلش به درد می آد. اون کار هم هیچ نفعی برای ماها که سعی می کنیم در اینجا یه کارایی بکنیم نداشت که بلکه موانع بیشتری هم ساخت و احتمالا تنها سودش توی جیب آقای کارگردان قرار داره

موفقیت معنوی و شکست مادی
بعد از اوهام اجرای تارانتیستز بود که من به دلیل خستگی و چون آدم شب زنده داری نیستم رفتم بالا خوابیدم.(آره آره می دونم منم با این گزارش دادنم!)وقتی بیدار شدم همه رفته بودند و بچه های خودمون آخرین وسایل رو جمع می کردند. همونجا شاهد شدم که بچه ها پول کم آورده بودند سر فروش سی دی ها، و همینطور بلیط هم به تعداد جمعیتی که اومدند فروش نرفته بود و همه سعی کرده بودند با رفاقت بازی و اینا بیان تو و در نتیجه احتمالا مجبور شدند بعدها از جیب یه سری خرجها رو بدند. من به دلیل اقامتم در خونه شعله و مانی بیشتر از بقیه بچه ها در جریان بودم و الان لازم می دونم بگم که چقدر مایه گذاشتند سر این قضیه

بی بی سی و تنگ نظری در نمونه بارز
حالا فرداش رفتیم تو اینترنت دیدیم این آقای بی بی سی از ما هنگام ساند چک (فارسیش بررسی صدا باید باشه ) عکس گرفته (دزدیده) و گذاشته در وبلاگ مبارک. ما هم گفتیم آقا این چه وضعشه، این دزدیه. این بار هم برداشت مثلا من رو از عکس حذف کرد(!) و دستم رو به عنوان قسمتی از وجود من در تصویر باقی گذاشت. یعنی نطق من رو در مورد اینکه نمی خوام دربی بی سی به هیچ نحو حضور داشته باشم نادیده گرفت و به این صورت جلوه داد که انگار من نمی خوام قیافه ام در اینترنت باشه که خدایی نکرده حکومت ایران بیکار باشه و بیاد من رو اعدام کنه! بعله من هیچ دلیلی برای وجود قیافه ام در اینترنت نمی بینم ولی این یه ترجیح شخصیه که هیچ ربطی به محل سکونت من نداره. هنرپیشه که نیستیم! آهنگام باید بچرخه نه عکسم. ولی خوب اینطور آدمها کوته فکر تر و تنگ نظرتر از این حرفها هستند. بعد هم برای اینکه وجهه من رو خراب کنه من رو مثل آدمی خودخواه و خودبینی جلوه داده که کسی رو آدم حساب نمی کنه. یکی نیست بگه اگه ما عقده شهرت داشتیم، برعکس خودمون رو در بی بی سی نمایش می دادیم و عکسهای رنگین مینداختیم و در همه جا مصاحبه های سطحی در مورد اینکه از چه پسرهایی خوشمان می آید! می دادیم و  آبرو برای هیپ هاپ ایران نمی گذاشتیم. ولی دریغ از فکر روشن. ای بابا. مثل اون دختره  که دوست شعله بود. اون هم دقیقا این نوع کوته فکری رو داشت، بحث اجتماعی زیاد آرایش کردن و تک تیپ بودن دختران قشری از جامعه ایران رو در حد سلیقه شخصی می تونست درک کنه و اعتراضش این بود که خوب اون دوست داره اونطور باشه 🙂 به این آدم چطور بفهمونی که این دخترها اینقدر از چهار طرف با ظاهر گرایی و مد و رقابت ظاهری و غیره محاصره شده که سلیقه شخصی ای براش نمی مونه و حق انتخاب رو ازش گرفتند. اوف، آدم ناراحت می شه دیگه از این کور بودن. آقای بی بی سی و خانم طرفدار تقلید از مد، فقط نمونه های غم انگیز هستند. ولی کاری از دست ما بر نمی آد. جز گفتن. با قافیه باشه که خیلی بهتره. 🙂

آقا ممنون که نشستی خوندی. تا بعد

سالومه

1- sound of silence

Š

Print Friendly